X
تبلیغات
رایتل
روز های خاکستری من
میان همهمه برگهای پائیزی فقط تو مانده ای که هنوز از بهار لبریزی

پنج‌شنبه 5 مهر‌ماه سال 1386
ن : ناصر تیموری نظرات (26)

سه نقطه ها

مثل هر روز از خواب بیدار میشم....امروز آفتاب از شرق طلوع کرده یا غرب...قدم درجاده میگذارم در حالی که اطمینانی به هیچ چیز و هیچکس ندارم...خوابهای دیشب را در ذهنم مرور میکنم...راننده تاکسی پک عمیقی به سیگار میزند...قدم هایم را تندتر میکنم....وارد شرکت میشوم در حالی که میخواهم مشت محکمی تو دهن مرد پشت میز بزنم...دخترک منشی همه رفتار و حرکات من رو زیر نظر گرفته...آقای مهندس شما خیلی ماه هستید آخه اگه کمی ژولیده بودید شبیه ارنستو چه گوارا بودین...کمی تا قسمتی بیکارم امروز... از شرکت میام بیرون... شدیدا"هوس بوی خاک بارون زده کردم... اوه بالاخره خواب دیشب یادم اومد ، من مرده بودم...دلم میخواد خودکشی کنم چه خوب...این بزرگراه عالیه...راستی اسم این بزرگراه چی بود... شهیدش رو میدونم بقیه اش رو ...دلم میخواد تا بی نهایت پیاده برم...آهای خانم چرا مقابل توهین این مرد زشت سیرت اعتراضی نکردید؟...قدم هایم را میشمارم ،هزار،نهصدونودو... سلام رفیق شفیق نیستی کجایی بیا بپر بالا... صدای زیبائی می خونه : عزیزان همه باهم بخونید که امشب شب عشق...می پرسم کجا دفن اش کردن... اوه این خیلی بده که آدم تو اون دنیا هم مجبور باشه با خارجی ها دم خور باشه...پسر شنیدی میگن محمود تو نیویورک غوغا کرده...آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی دست خود زجان شستم از برای آزادی...کجا پیاده میشی کجا می خوای ببرمت...من میخوام برم کنار دریا البته اگر سهمیه بندی حضرات مهرورز و عدالت پیشه اجازه بده...صدای موج ها آرومم کرده ، تا زانو میرم تو آب ... اینجوری به ابدیت می پیوندم...دریا رو با تمام وجودم دوست دارم...چرا من که عمران خوندم از آهن و بتن نفرت دارم.... هی پسر دیوونه ای تو، کی می خوای آدم بشی این حرکات از تو بعیده، هنوز بعد سالها آبی دریا رو که می بینی از خود بیخود می شی...آخرین بار که با دیدن دریا احساساتی شده بودم جمله عاشقانه ای از دهنم خارج شد و نگاه چپ چپ مهمان اصفهانی رو در پی داشت... داریم به شهر دودزده نزدیک میشیم...خواستم فال بگیرم که تو کی می آیی دیدم ای بخت فنجان خالی ست ...راستی نگفتی کجا دفن اش کردن...پسر چند تا عکس پیداد کردم از صادق هدایت بعد خودکشی فقط بدرد تو میخوره.... ممنون رفیق خیلی زحمت دادم... قابلی نداشت از محمودتون تشکر کن که به ما بیشتر مهرورزی کرده...پشت مونیتور نشستم و میخوام برم دهکده ...صدای کانکت خراشی در دلم می اندازد مثل همیشه...به ترتیب سر میزنم...زخمه ، طنین بی صدا، هم آوا...از دهکده میام بیرون ، صدای موزیک رو زیاد و زیادتر میکنم... چرا کسی به من اعتراض نمیکنه...از پنجره بیرون رو نیگاه میکنم...زوج جوانی در حالی که دست به دست هم داده بودند خنده کنان از کوچه میگذرند...sms ای از یه دوست برام اومده ...با حرص و ولع خاصی میخوام بخونم...یه روز یه ترکه...بیچاره گوشی که تا حالا ده ها بار طعم پرت شدن به گوشه اتاق رو چشیده...دوستم زنگ زده ، بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن از من معذرت می خواد...ناصر از دستم ناراحتی ، من و نبخشیدی؟ ... خوشم نمیاد ازت ، رفیق لطف کن و دیگه زنگ نزن ... صدای باد پائیزی رو میشنوم... پائیز رو باید تبریک گفته...برادر چریک زودتر از من این کار رو کرده...بدنم سنگین شده... خواب میبینم ...به پشت خوابیدم وچشام رو به آسمونه... من رو رو دستاشون گرفتن و حرکت میکنند ... من اما بی خیال ابرها رو خط خطی میکنم!!!