X
تبلیغات
رایتل
روز های خاکستری من
میان همهمه برگهای پائیزی فقط تو مانده ای که هنوز از بهار لبریزی

پنج‌شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1388
ن : ناصر تیموری نظرات (12)

نگاهی به آرشیوی

خواهم رفت 

این روزها که میگذرد

هر صبح

هر ظهر

هر شامگاه

لحظات ، دقیقه ها ، ثانیه ها ، مثل پتک به سرم کوبیده  میشود ...

همه چیز بهم ریخته ، نگاههای سنگین و معنادار را میشود حدس زد

نمیخواهند

نمیخواهند که بمانم

و

من مطمئنم از اینکه روزی خواهم رفت

******

نمیدانم به پشت سر نگاه خواهم انداخت یا نه

ولی

خواهم رفت

با خاطره هائی تلخ در سینه و کوله باری از غم بر پشت

خواهم رفت

تا انسان نمایان این شهر لعنتی از دستم راحت شوند....

-------------------------------------------------------------- 

داشتم آرشیو وبلاگ ام رو مرور می کردم که با این نوشته روبرو شدم . یک لحظه غمی سخت و سرد تمام وجودم را گرفت.  

این من بودم و این نوشته تراوشات ذهنی من بود؟؟ 

خداوندا 

تو چقدر بزرگی 

که کمک ام کردی به زندگی برگردم 

خدایا 

ممنمون تو ام  

همیشه و همه جا




پنج‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1388
ن : ناصر تیموری نظرات (12)

آقای مدیر عامل

 از سبز به آبی

یه روز یه آقائی بود که«مدیر عامل » بود

آین آقاهه خیلی دوست داشت ادای آدم های منظم و مقرراتی رو در بیاره

این آقاهه سالها بود که تمام دستورات و مکاتبات اش رو با روان نویس سبز انجام می داد و هر کسی که نوشته هاش رو با رنگ سبز می نوشت از نوشتن با این رنگ بر حذر می داشت

چون

این رنگ مختص آقای « مدیر عامل » بود

روز ها گذشت تا اینکه یه اتفاقائی افتاد

آقای « مدیر عامل » یک روز صبح که از خواب برخاست دیگه به رنگ سبز ننوشت

دلیل اش رو......

من هم مثل شما

خیلی دلم می خواد بدونم.......!!!




جمعه 16 بهمن‌ماه سال 1388
ن : ناصر تیموری نظرات (11)

خوشا شاعر

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش باز کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد....... 

 

روز چهارشنبه بود و داشتم با همکارم آخرین مواردی که قرار بود تو جلسه مطرح بشه مرور می کردم . این دفعه دست پر بودم و قرار بود با مدارکی که داشتیم  حسابی آتیش به پا کنیم 

یک لحظه صدائی لطیف و اندوهگین من رو سر جام میخکوب کرد!!! 

عباس مهر پویا با شعری از استاد حمیدی 

این شعر و ترانه زیبا یکی از لطیف ترین و زیباترین ها بوده که تاحالا شنیدم... این ترانه از کامپیوتر همکار دیگه ام که روابطمون کمی شکر آب شده داشت پخش می شد و من رو از حال و هوای جلسه و اینجور چیزها بیرون انداخت  

در تمام طول جلسه ساکت و آروم بودم و کفر همکارم درومده بود 

داشتم به شعر و شاعری فکر می کردم....

خوشا به حال شاعران 

خوشا