X
تبلیغات
رایتل
روز های خاکستری من
میان همهمه برگهای پائیزی فقط تو مانده ای که هنوز از بهار لبریزی

پنج‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1388
ن : ناصر تیموری نظرات (14)

حیف که برف نمی باره...!

 

*  امسال برف نبارید ، حیف ،  عجب زمستون عجیب و غریبی داریم ، پریروز دوستی زنگ زده بود و میگفت از شدت بارش برف جاده دو روز هست بسته مونده ، اما حیف ،  اینجا خبری از برف و زیبائی بی انتهایش نیست...!!!   

*  هفته قبل منتقل شده بودم به  پروژه دشت حسنلو ،جای عجیب و رویائی بود ، علی الخصوص کنار دریاچه . برای این پرو‍ژه و بهتر شدن اش  هزار تا فکر و ایده جدید تو سرم بود ، از همه بهتر هر روز دریا رو می دیدم ، هرچند دور بود اما همچنان زیبا .  اما حیف ، ابتدای این هفته دوباره تبعید شدم به شرکت...!!!   

 * حوصله کل کل کردن ندارم ، وب گردی هم چنگی به دل نمی زنه ،کار رو هم با همون انرژی چند ماه قبل نمی تونم انجام بده ، ولی  پیاده روی زیر باران را عشق است اما اگر بارونی در کار باشه ، حیف که بارون نمی باره ...!!!   

* زمستونم داره تمام میشه ، 88 هم همچنین ، دوباره ترانه بوی عیدی جلوه خاصی پیدا می کنه ...!!! 

* این روزا دوباره  معتاد اشعار شاملو شدم ( بهتره بگم چندین و چند باره ) و هر شب محسن نامجو گوش میدم با اون اشعار عجیب و غریب و سبک متفاوت اش ( آقای معروف به باب دیلن ایرانی ...!!!) 

  

*  میگن یکی خود اش رو انداخته بود بین دو نفر و داد می زد : « آهای !  ما سه نفر رو کجا می برید »

 این حکایت صادق بر روابط من و جناب « زخمه » می باشد !!! ایشون زنگ می زنند ، از هر دری حرف می زنند ، از آب و هوا ، سیاست و .... حرف می زنند و در آخر صحبت از نظرات وبلاگ من می کنند و وقتی از بی اطلاعی من از این موضوع خبردار می شوند اعلام می فرمایند که شایعه ای را در رابطه با عروسی و خواستگاری و اینجور حرفهای مسئله دار را در مورد من آغاز کردند و من از همه جا بی خبر تنها به این حرفها گوش می دهم و بی تفاوت  و  بدون هیچ عکس العملی. از کنار این مسائل رد می شوم و به این فکر می کنم که چرا برف نمی بارد... !!! 

 

یا حق