X
تبلیغات
رایتل
روز های خاکستری من
میان همهمه برگهای پائیزی فقط تو مانده ای که هنوز از بهار لبریزی

شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1387
ن : ناصر تیموری نظرات (25)

چو عضوی به درد آورد روزگار...

 

تصادف شدیدی اتفاق افتاده ، بوی دود و بنزین به هم آمیخته ، آسفالت رنگ قرمز خون بخود گرفته . پیرمردی آن طرف افتاده و دیگر نفسش بالا نمیآید . زن سی و چند ساله ای در حالی که کودک چند ساله اش را در آغوش گرفته به خون خفته. کودک گریه میکند لیک صدای مادر برای ابد خاموش شده ...

فریاد میزنم ، کسی صدایم را نمیشنود . خواهر و پدرم در دم کشته شده اند و شوهر خواهرم و فرزند چند ساله شان زخمی... چند قدم آنطرف تر زن و فرزندم و کمی  آن طرف تر پسر عمویم با خانواده اش زخمی و در خون افتاده اند ، وضعیت بدی است . داد میزنم و گریه میکنم . فریادم را کسی نمیشنود ، چرا کسی به ما کمک نمیکند چرا...

سیاهی ای به ما نزدیک میشود ، خوشحال میشوم . بالاخره کمک رسید . زنی از اهالی روستاهای اطراف به نظر میرسد . کمک میخواهم ، دستم را بلند میکنم که من زنده ام!!!

زن بی اعتنا سراغ خواهر تا ابد خاموش من میرود و زیور آلات اش را از گردن باز میکند!!!

خدایا خدایا...

بچه ؛ بچه.... بچه چند ساله خواهرم را از آغوشش جدا کرد و با خودش برد

خدایا...

 

این حکایت دردناک را دوستی برایم تعریف میکرد که عید امسال با شادی و خوشی  به مسافرت رفته بودند لیک زخمی و خسته و دردمند برگشتند ....

هر چند با تلاش مأمورین انتظامی در کمتر از 24 ساعت این کودک پیدا شد و به خانواده برگردانده شد لیک چنان ضربه روحی شدیدی به آنها وارد شده بود که درد از دست دادن دو عزیز در مقایسه با ان ناچیز مینمود....