X
تبلیغات
رایتل
روز های خاکستری من
میان همهمه برگهای پائیزی فقط تو مانده ای که هنوز از بهار لبریزی

یکشنبه 22 مهر‌ماه سال 1386
ن : ناصر تیموری نظرات (21)

جریاناتی اندر باب sms

بعضی وقتا کارهای تقریبا" عجیبی انجام میدم ، با یک جمله ، sms ، یا چیزای دیگه اطرافیانم را بقول خودم تست میکنم . آخرین مدل از این کارهام دو sms بود که در دو شب متوالی ساعت حدود 2 بعد از نصف شب بود به چند تا از دوستام بدین مضمون :

شب سیاهیست که از اعماق قلبم میگذرد، کسی بیدار مانده تا مرگ رابه تماشا نشیند کسی که نزدیکتر از من به خودم است میلررزم از ترس ... شب سیاهیست که به تار و پود وجودم رخنه کرده ، نه !!! این شب را سودای رسیدن به آفتاب نیست ، مرده است در من آفتاب و عمرم به فانوسی ماند میلررزم از ترس...

عکس العمل ها اما از خود این به اصطلاح شعر جالب تر بود .

اولین نفر : چرا از مرگ میترسی ، نترس بابا هممون یه روز میمیریم . بازم افسردگی فلسفی و یأس نوستالژیک گرفتی !!!

نفر دوم ( چند دقیقه بعد sms من ) : این شعر ها ماله تو هستش ناصر؟

نفر سوم : چرا sms های تو رنگ و بوی ناامیدی گرفته یه نیگا به هم سن و سالهات بکن مثلا"همین حاجی فتوحی جوان تازه عاشق شده !!! راستی امروز روز تو هستش مبارکت باشه . در پایان روز سالمند بر تو و دیگر دوستانت مبارک باد!!!

توضیح : بنده هر جور حساب کردم سن ام از 26 تا بیشتر نشد.

نفر چهارم : الهی مرگ بخوره تو سرت من هم ترسیدم اما نه از مرگ ، فکر کردم نامزدم هست که sms زده لطف کن و اذیتم نکن ...

نفر چهارم : یاد شبهای قدیم بخیر . راستی من تازه رسیدم تهران میخوای نفرینت کنم کله پا بشی آخه من هم نظر کرده الیاس شدم !!!

نفر پنجم : برای ما شب وجود ندارد . هرچه هست و نیست در قلمرو ماست . ائتلاف باند اصولگرایان چپ کرده بازاری و اصلاح طلبان چانه زن تفکرطلب !!!

بهترین جواب : شب ها همواره هستند اما نور جاودان خواهد آمد . شب را مبادکه وجود آدمی را پر کند ، مهر هرگز اجازه نخواهد داد و مهر ات هنوز زنده است...

2 )فردا عید فطر هست ، روز رو با انرژی مضاعف می خوام شروع بکنم اما همون اول صبحی یه دوست برای به اصطلاح تبریک و احوالپرسی چنان ضد حالی بهم میزند که تا عصر حالم رفته بود تو قوطی . بعضی وقتا خیلی خوب میشه اگه در حرف زدنمون کمی دقت کنیم و ظرافت در بکار بردن افعال و گزارش وقایع هنر خوبی هست که خیلی از ما در آن دستی نداریم...

عید فطر هست و بازار sms و دید و بازدید گرم هست..در صدا و سیمای ضرغامی هم سخنرانی ها براهه ...مراسم جشنی که در تلویزیون پخش میشه تنفرم رو از تلویزیون بیشتر میکنه...آدمهایی عصا قورت داده...آقایانی که فقط از تکانهای سرشان مشخص میشود نوازنده هستند و از سازها خبری نیست...به هیچکس sms نمیزنم..یکی از دوستان قدیمی زنگ زده و خبری بهم می ده که کمی تا قسمتی فراوان دچار ترس میشم...من و باش که بعضی وقتها دچار توهم میشم وفکر میکنم آزادی در مملکت غوغا میکنه ...صحبتهای دوست قدیمی ذکر خیری هست از یک نفر اندر باب خفه شدن من و یا خفه کردن و یا یه چیزی درهمین مایه ها... و من به فواید اکسیژن در زندگی می اندیشم...

4) در حال تایپ این سطور بودم که دوستم sms میزنه که جواب sms ها رو نمیدی ، نمیخوای بگی؟؟ یا من غریبه ام یا خوشت نمیاد از من یا... و من گیج میشوم که جریان چیه... بعد کلی تحقیق و تفحص میفهمم این تکنولوژی روز من و سر کار گذاشته و sms های من تو راه گم شده !!!

 

 




پنج‌شنبه 5 مهر‌ماه سال 1386
ن : ناصر تیموری نظرات (26)

سه نقطه ها

مثل هر روز از خواب بیدار میشم....امروز آفتاب از شرق طلوع کرده یا غرب...قدم درجاده میگذارم در حالی که اطمینانی به هیچ چیز و هیچکس ندارم...خوابهای دیشب را در ذهنم مرور میکنم...راننده تاکسی پک عمیقی به سیگار میزند...قدم هایم را تندتر میکنم....وارد شرکت میشوم در حالی که میخواهم مشت محکمی تو دهن مرد پشت میز بزنم...دخترک منشی همه رفتار و حرکات من رو زیر نظر گرفته...آقای مهندس شما خیلی ماه هستید آخه اگه کمی ژولیده بودید شبیه ارنستو چه گوارا بودین...کمی تا قسمتی بیکارم امروز... از شرکت میام بیرون... شدیدا"هوس بوی خاک بارون زده کردم... اوه بالاخره خواب دیشب یادم اومد ، من مرده بودم...دلم میخواد خودکشی کنم چه خوب...این بزرگراه عالیه...راستی اسم این بزرگراه چی بود... شهیدش رو میدونم بقیه اش رو ...دلم میخواد تا بی نهایت پیاده برم...آهای خانم چرا مقابل توهین این مرد زشت سیرت اعتراضی نکردید؟...قدم هایم را میشمارم ،هزار،نهصدونودو... سلام رفیق شفیق نیستی کجایی بیا بپر بالا... صدای زیبائی می خونه : عزیزان همه باهم بخونید که امشب شب عشق...می پرسم کجا دفن اش کردن... اوه این خیلی بده که آدم تو اون دنیا هم مجبور باشه با خارجی ها دم خور باشه...پسر شنیدی میگن محمود تو نیویورک غوغا کرده...آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی دست خود زجان شستم از برای آزادی...کجا پیاده میشی کجا می خوای ببرمت...من میخوام برم کنار دریا البته اگر سهمیه بندی حضرات مهرورز و عدالت پیشه اجازه بده...صدای موج ها آرومم کرده ، تا زانو میرم تو آب ... اینجوری به ابدیت می پیوندم...دریا رو با تمام وجودم دوست دارم...چرا من که عمران خوندم از آهن و بتن نفرت دارم.... هی پسر دیوونه ای تو، کی می خوای آدم بشی این حرکات از تو بعیده، هنوز بعد سالها آبی دریا رو که می بینی از خود بیخود می شی...آخرین بار که با دیدن دریا احساساتی شده بودم جمله عاشقانه ای از دهنم خارج شد و نگاه چپ چپ مهمان اصفهانی رو در پی داشت... داریم به شهر دودزده نزدیک میشیم...خواستم فال بگیرم که تو کی می آیی دیدم ای بخت فنجان خالی ست ...راستی نگفتی کجا دفن اش کردن...پسر چند تا عکس پیداد کردم از صادق هدایت بعد خودکشی فقط بدرد تو میخوره.... ممنون رفیق خیلی زحمت دادم... قابلی نداشت از محمودتون تشکر کن که به ما بیشتر مهرورزی کرده...پشت مونیتور نشستم و میخوام برم دهکده ...صدای کانکت خراشی در دلم می اندازد مثل همیشه...به ترتیب سر میزنم...زخمه ، طنین بی صدا، هم آوا...از دهکده میام بیرون ، صدای موزیک رو زیاد و زیادتر میکنم... چرا کسی به من اعتراض نمیکنه...از پنجره بیرون رو نیگاه میکنم...زوج جوانی در حالی که دست به دست هم داده بودند خنده کنان از کوچه میگذرند...sms ای از یه دوست برام اومده ...با حرص و ولع خاصی میخوام بخونم...یه روز یه ترکه...بیچاره گوشی که تا حالا ده ها بار طعم پرت شدن به گوشه اتاق رو چشیده...دوستم زنگ زده ، بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن از من معذرت می خواد...ناصر از دستم ناراحتی ، من و نبخشیدی؟ ... خوشم نمیاد ازت ، رفیق لطف کن و دیگه زنگ نزن ... صدای باد پائیزی رو میشنوم... پائیز رو باید تبریک گفته...برادر چریک زودتر از من این کار رو کرده...بدنم سنگین شده... خواب میبینم ...به پشت خوابیدم وچشام رو به آسمونه... من رو رو دستاشون گرفتن و حرکت میکنند ... من اما بی خیال ابرها رو خط خطی میکنم!!!