X
تبلیغات
رایتل
روز های خاکستری من
میان همهمه برگهای پائیزی فقط تو مانده ای که هنوز از بهار لبریزی

چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1388
ن : ناصر تیموری نظرات (5)




یکشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1388
ن : ناصر تیموری نظرات (7)

روزهای گذشته

یک روز بهاری بود، باران آرام آرام می بارید . ساک ام را برداشتم و به راه افتادم ، سرزمینی غریب وآدم هائی غریب تر انتظارم را می کشید . روزهای کار و تلاش در محیطی نا آشنا فرا رسیده بود...  

محیطی ایزوله ، پرت و دور افتاده و از شهر و شهر نشینی ، اینجا « جهنم » بود (جهنم دره ، چه فرقی میکنه ) اینجا نه موبایل آنتن می داد ، نه خبری از رادیو بود و نه تلویزیون. روزنامه هم که کلا" بی خیال....  

دو کوه بود سدی مابین این دوکوه ... دور از خانواده بودم و زندگی در خوابگاه ، اما نه از نوع دانشجویی بلکه زندگی در خوابگاهی پر از رانندگانی- که صبح تا شب بخاطر روزی حلال تلاش می کردند – و آقای مهندسی که سمت رئیس کارگاه را داشت . روزهای سختی رو داشتم ، وظیفه ای سنگین به دوشم بود و کسی کمک ام نمی کرد ، اذیت کردن ، اینجا چاشنی همه کار ها بود... روزهای داغ تابستان بود...  

از هیچ کس خبری نداشتم...تنها جایی که میشد با محیط اطراف ارتباط برقرار کرد بالای کوه بود تا موبایل آنتن بده تا شاید دوستی ، عزیزی ، خبری ، پیغامی ... بی خیال 

 هفته دولت بود ، در خوابگاه بودیم که خبر دادند اخبار استان خبرشروع آبگیری این سد رو اعلام کرده ، بهت زده شده بودیم و چشمهائی که از حدقه داشت میزد بیرون .... آخه به خدا ما که از صبح تا شب اونجا بودیم هیچ خبری از این کار نداشتیم.... ( ای ول محمود جون!!! )  

دیگه تنهای تنها شده بودم ... هیچکس سراغی از من می گرفت... گاه هفته ها و ماه ها در این نقطه ایزوله و دور از دنیا و مردمانش رو سپری می کردم... حال ام از این شهر لعنتی غریب به هم میخورد .... 

ارتفاع سد روز به روز بالا می رفت درست عین قد تنهایی من... اینجا یاد گرفتم کار کنم و کار... داد بزنم ، دعوا کنم بخاطر گرفتن حق ... یاد گرفتم تا همیشه یادم باشه تو مملکت ما همیشه یک عده باید صبح تا شب کار کنند اما یک عده دیگه.....(هنوزم از این وضعیت دارم آتیش می گیرم)  

به کار مسلط شده بودم ، به خاطر روابط عمومی بالائی که داشتم زود خودم رو تو اون جمع غریب جا انداختم ، آقایون مهندسی که روز اول جواب سلام من رو هم ندادند حالا رفیق گرمابه و گلستان من بودند !!!... عجب دنیائی داریم ما آدما....  

روز ها گذشت و گذشت ، تا اومدم به خودم بیام دیدم ماه ها, و سالی نیز گذشت و این وبلاگ ماه هاست به روز نشده ...اکبر همچنان به این وضعیت غرغر میکنه ... بقیه ملت هم انقده کامنت گذاشتن ، خبری نشد کلا" بی خیال شدن... 

 خلاصه مطلب یا علی گفتیم و آغاز شد......